ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
409
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
جواب تلگراف قنسول ما همان روز از پوتى رسيد : « سد غير قابل عبور است ، كشتىها نزديك نمىشوند . » براى من فقط يك راه در پيش بود و آن هم رفتن به باطوم بود . اما همه سعى داشتند مرا از مراجعت از طريق اين راه منصرف كنند و معتقد بودند اگر چنين مسيرى را انتخاب كنم ، بدون ترديد در ميان راه به قتل خواهم رسيد . ديگر چارهيى نبود جز آنكه با اوئيلن به ولادى قفقاز برويم و از طريق وين به وطن برگرديم . بعد از گذراندن سه روز بسيار خوش در تفليس ، روز جمعه پانزدهم [ دسامبر ] ساعت چهار بعدازظهر از آن شهر حركت كرديم . براى آنكه در چاپارخانهها براى جابهجا كردن اسباب و لوازم سفر وقت بيشترى تلف نشود وسيلهى نقليه مستقيمى كرايه كرديم . سرهنگ توميش « 1 » كه نسبت به ما محبت و حسن ظن خاصى داشت ، نوشتهيى به ما داد كه در آن به مسئولان چاپارخانهها دستور داده شده بود بدون معطلى اسب در اختيار ما بگذارند . ما طى يك سفر بدون وقفهى سى ساعته ، دوباره از تنگهى داريال عبور كرديم . با وجود سرمايى وحشتناك بسيار خوشحال بوديم كه آن مناظر عظيم و باشكوه را باز هم مىديديم . ساعت يازده شب قطار از ولادى قفقاز حركت كرد . صبح فرداى آن روز وقتى ديرتر از معمول از خواب بيدار شديم ، ترن به آرامى روى علفزارهاى پوشيده از برف به پيش مىرفت . در سمت جنوب ، كوه البروس مانند جسم عظيم و غولآسايى كه از نقره به آن صيقل زده باشند ، در قسمتى از آسمان آبى مىدرخشيد . مدت درازى فرصت داشتيم تا اين غول عظيم را تماشا كنيم . ولى بعد ابرها ، آسمان را پوشاندند و اين قلهى خوشبخت پرافتخار در ميان مه غليظى كه سرتاسر افق را فراگرفته بود ، محو گشت . روى استپ گلوله گلوله برف مىباريد . آنگاه من از جاى خود بلند شدم و با احترام تمام با سرزمين شرق خداحافظى كردم ؛ با سرزمينى كه روزهاى بسيار خوشى را در آن گذرانديم . در اينجا براى آنكه بيش از اين نسبت به حريم آقايان مورى « 2 » و بدكر « 3 » تجاوز و بىحرمتى نكرده باشم ، آخرين برگ دفترچهيى را كه حاوى يادداشتهاى قلمانداز و گذراى اين سفر است ، در همين جا مىبندم .
--> ( 1 ) . Thomisch ( 2 ) . [ John ] Murray ( 3 ) . Baedeker